تبليغاتX
سلام
سلام
*~*~~*~*

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش
به پسرم درس بدهید
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد.به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست.
می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد.به او بیاموزید از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
اگر میتوانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان ، به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند ، دقیق شود.
به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن کش ها ، تا می تواند مدارا کند. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید در اوج گرفتاری تبسم کند. به او بیاموزید که از ریختن اشک خجالت نکشد.
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی را تعیین کند، اما برای دل هرگز.
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس به پسرم ، ملایمت به خرج دهید ، اما از او یک ناز پرورده نسازید.بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
می دانم ... توقع زیادی است، اما ببینید که چه می توانید بکنید ، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.
 


| *| نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 15:36 توسط سارا |
*~*~یک داستان~*~*

استاد می گوید:

اگر در جاده رویاهایتان سفر می کنید، به آن متعهد باشید. هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود. بهانه ای مثل اینکه:خوب دقیقا این همان چیزی نیست که می خواستم." بذر شکست در همین جا نهفته است.

مسیر خود را بپیمایید. حتا اگر گام های شما نا مطمئن است، حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید. اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذیرید، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد. اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید، هرگز از آنها رها نمی شوید.

شجاعانه با مسیر خود روبرو شوید، و از انتقاد دیگران نهراسید. و مهم تر از همه ، نگذارید با خود انتقادی فلج شوید.

خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود. و با عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود. خداوند یار شجاعان است



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 11:1 توسط سارا |
*~*~برای تو ...~*~*

هيچ گاه چشمهايي را که عاشقانه ميپرستم  نديدم

 اما ميدانم چشمهايش به مهرباني دريا و به وسعت دشت شقايق است

و اين براي من کافي است

  که بدانم عمق چشمانش به ژرفاي اقيانوس است

   مثل دشت آرام است

 

 من رنگ چشمانش را براي چه ميخواهم بدانم

  وقتي نگاهش پر از عشق است

 وقتي در عميقترين نقطه چشمانش مي شود دريا را پيدا کرد

  و در ساحل چشمانش به آرامش رسيد

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 10:50 توسط سارا |
*~*~بگذار ببارد...~*~*

بگذار تا ببارد باران
باران وهمناك
در ژرفي شب
اين شب بي پايان
بگذار تا ببارد باران
اينك نگاه كن
از پشت پلك پنجره
تكرار پر ترنم باران را
و گوش كن كه در شب
ديگر سكوت نيست
بشنو سرود ريزش باران را
كامشب به ياد تو مي آرد
گويي صداي سم سواران را
امشب صفاي گريه من
سيلاب ابرهاي بهاران است
اين گريه نيست
ريزش باران است

 

 

روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه
خوش تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری، هستی ام را می نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگیزِ من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه ی از آرزو لبریز من

 

 

عشق را دردیست که جز عاشق نداند چیست

عشق را زجریست که جز معشوق نداند چیست

عشق را طعمیست که جز عاشق و معشوق کس نداند چیست

 

 

 

 

 

این عکسو تقدیم میکنم به اونی که خودش میدونه که فقط دلم برا اون تنگ میشه:



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 10:48 توسط سارا |
*~*~عشق...~*~*

عشق تو چشماي هم نگاه كردن نيست با چشماي هم به زندگي نگاه كردنه

 

  

وقتي دل تنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره،وقتي نا اميد شديبه ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي ساکت شدي به ياد بيار کسي رو که به شنيدن صداي تومحتاجه (آره با خودتم!!!!!)

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد .وسعت تنهائيم را حس نکرد .در ميان خنده هاي تلخ من .گريه پنهانيم را حس نکرد .در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد .آن که با آغاز من مانوس بود . لحظه پايانيم را حس نکرد

 

بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند اما بعضي عشق ها عميق است و ملايم چون يك نخ باريك شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد

به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت .... به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم من رو تنها گذاشت و رفت.... ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد

 

به پايان فكر نكن .. انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند .. بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند

 

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 10:38 توسط سارا |
*~*~نمیدانم چرا...~*~*



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 10:33 توسط سارا |
*~*~...~*~*

 

مرعوب پزشكان و پرستاران نشو . حتي وقتي در بيمارستان هستي هنوز بدنت متعلق به تواست

وقتي کسي تو را بغل مي کند، اجازه بده خودش هم رهايت کند. تو پيشدستي نكن

هرگز اميد را از کسي سلب نكن، شايد اين تنها چيزي باشد که دارد

هرگز تسليم نشو، هر روز معجزه تازه اي اتفاق مي افتد

 

 

فکر که می کنم آسمان مال من نیست

چشمهایت

دستهایت

خودت

احساست هم مال من نیست

نمی دانم چرا هنوز در فکرم نقش بسته ای

باید آسمانم را از تو پس بگیرم .

.....

چشم که باز می کنم تو در کنارم هستی

با خیال آسوده دوباره چشمانم را می بندم

بیدار که می شوم تو نیستی

هیچ وقت نبوده ای .

......

می ترسم بگویم بیخیالم

عاشق هم نیستم

معشوق هم نیستم

فقط این را می دانم که  نمی دانم کیستم .

.....

چشمهایت را اقیانوس اشک می برد و من در تمنای چشمهای بارانی ات

خودم را به سرنوشت مبهمت گره می زنم

تو پر می شوی از من  و شاید هم لبریز

و من خالی تر

اقیانوس چشمهایت هم خشک می شود

می دانم باید بروم

 این گره را بگشایم باید

ولی دست و دلم می لرزد

می ترسم

از سقوط احساس بی دریغم 

چشمهایم را اقیانوس اشک می برد

کسی نیست

در تمنای چشمهای بارانی ام خودش را به سرنوشت مبهمم گره بزند .

......



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 10:29 توسط سارا |
*~*~میتوان همیشه بود~*~*

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر* به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن * من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند * و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم




| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 10:23 توسط سارا |
*~*~آنسوی پنجره~*~*

در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون روحی تازه می گرفت.
مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت. این پارک دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های بادی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، منظره زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.
مرد دیگر که نمی توانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستحدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد. حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند.
هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد.


مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او تو صیف کند؟
پرستار پاسخ داد: «شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند.»


| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 10:22 توسط سارا |
*~*~دوستت دارم...~*~*

تو را به جای همه مردانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 10:14 توسط سارا |